|
زندگی رو عشق است تا شقایق هست زندگی باید کرد آخرین مطالب
نويسندگان پنج شنبه 28 / 2 / 1391, :: 11:23 بعد از ظهر :: نويسنده : مینا
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است. بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!
پنج شنبه 28 / 2 / 1391, :: 4:41 بعد از ظهر :: نويسنده : مینا
تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
پنج شنبه 28 / 2 / 1391, :: 4:34 بعد از ظهر :: نويسنده : مینا
من یه فنجون چای داغ و به تو ترجیح میدم چون اون فقط زبونم میسوزونه و تو دلمو
یک شنبه 22 / 2 / 1391, :: 1:53 بعد از ظهر :: نويسنده : مینا
فرشته مهربان من اگر بخواهم یک روز عشقم را برایت در قالب یک جمله بیاورم..تمام جملات عاشقانه جلوی دیدگان مهربانت زانو خواهند زد. به من بگو...ارزش مهربانی هایت قدر چند هزار اقیانوس ست؟ چندین هزار باران بوسه بایستی بر دستانت ببارانم؟ این تو بودی که به من آموختی تنها راز دار دل عاشق من کیست...تو بودی که خورشید را در چهارچوب نگاهم حبس کردی تا مبادا مسیر زندگی را برای لحظه ای محو ببینم. تنها تو هستی که صدای دل مرا می شناسی و تمام حرفهای نگفته ام را تنها با یک نگاه درک می کنی. مادرم بخند...بخند که شیرینی لبخندت تمام غصه های هستی را ذوب می کند. مادرم وصله ی جان و روح من توِیِی و هیچ کس به جز تو قادر نیست کتاب عشق را برایم ترجمه کند...هیچ کس مادر مهربانم دوستت دارم پنج شنبه 21 / 2 / 1391, :: 9:37 بعد از ظهر :: نويسنده : مینا
من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو! دردآور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند تاسفبار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم (سیمین دانشور)
با کسی که دوستش دارید; آهنگ گوش ندهید
شنبه 12 / 2 / 1391, :: 10:32 بعد از ظهر :: نويسنده : مینا
نخواه كه با تو بمونم من ديگه عاشق نيستم
دنياي توارزوني هوسهاي خودت باشه
ديگه نمي خوام كه دلم قربوني تو باشه
ازمن ديگه هيچي نخواه تو چشم من نگاه نكن
نخواه كه باتو بمونم منو ديگه صدانكن
يادت مياد اون لحظه روكه رفتي و بغضم شكست
پشت سرت اشكي چكيد دلم شكست از اين شكست
گفتم نروتنهام نذار بي تو تمومه كار من
اما تو رفتي وهنوزيه درديه تو قلب من
نخواه كه با تو بمونم من ديگه عاشق نيستم
بازي تموم شده وقت از تو دل كندنه
حالاكه اشك تو چكيد لحظه ي رفتن منه
دنياي تو ارزوني هوسهاي خودت باشه
ديگه نميخوام كه دلم قربوني تو باشه
ازعشق نگو كه باختم تو اين قمار
زخمي چشماي تو ام چشمات رو روي هم بذار جمعه 6 / 2 / 1391, :: 11:16 بعد از ظهر :: نويسنده : مینا
فرزندی پدر پیرش را کُول کرد و به کوهستان برد. وقتی به بالای کوه رسید، پسر غاری پیدا کرد و پدر را آن جا گذاشت. هنگامی که می خواست برگردد، با خنده های پدر پیرش مواجه شد. پدر نگاهی به پسر جوانش کرد و گفت: «من هم چون تو، روزی پدر پیر و ناتوانم را همین جا رها کردم و رفتم و حالا تو مرا این جا آوردی. روزی هم پسرت تو را به این جا خواهد آورد!» هواسمان باشد که فرزندان مابامارفتاری را دارند که ماباعزیزانمان داشتیم پس بهترین باشیم.
پیوندهای روزانه پيوندها
|
|||
|
|